June 19, 2019

درد بی‌ صدا افسردگی در جوانان جامعه ایرانی

Editor’s Note: This story was originally published in Dec. 2018. It has since been translated and republished.

Translated by Ronak Tumari.

ترجمه مقاله درد بی صدا : افسردگی در جوانان جامعه ایرانی مندرج در شماره دسامبر ۲۰۱۸
به نوشته


سهیل پسری است ایرانی‌ – یهودی که حدودا سی‌ سال سن دارد او معتاد و بی‌ خانمان است و اغلب در پیاده رو‌های نزدیک تقاطع پیکو و را برتسون میخوابد. او از نو جوانی معتاد شده و به دلیل سابقه خشونت فیزیکی‌ و نیز به این دلیل که بارها بی‌ نتیجه از مراکز ترک اعتیاد برگشته از جانب خانواده طرد شده است. 

امید بزرگ شدهٔ  خانواده‌ای ایرانی‌ – یهودی بود که در آن مکرراً جنگ و جدلهأی خانوادگی رخ میداد او به دلیل این کشمکش‌های پی در پی به شدت مورد آسیب روانی‌ قرار گرفت اما کسی‌ را برای درد دل کردن و یا فرار از این درد روانی ناگفته که سالها گریبانش را گرفته بود پیدا نمیکرد. او به شدت نیاز به روان درمانی داشت اما به جای درمان به یک یشیوا در اورشلیم پناه برد در آنجا به دلیل ناتوانی در تحمل حال بد روانی‌ ش به گفته مسولان با پرتاب خود از پشت بام یشیوا خود کشی کرد.

رویا نیز دختری هست از یک خانواده ایرانی‌ – یهودی که مبتلا به افسردگی است اما خانواده ش از شرم بر ملا شدن این موضوع به او اجازه ندادند که برای درمان افسردگی از روان درمانگر کمک بگیرد. او در اواخر دوران نوجوانیش توسط مردی از اقوام خود مورد تجاوز جنسی‌ قرار می‌گیرد ولی‌ زمانی‌ که موضوع را با خانواده اش بازگو میکند آنها او را اکیدا از زدن  چنین اتهاماتی که به گفته  آنان به ضرر خانواده است باز میدارند.

رویا در دوران کالج بدون هیچگونه دسترسی به روان درمانگر و نیز بدون دریافت هیچگونه پشتیبانی‌ عاطفی از جانب خانواده ش اقدام به خودکشی‌ ناموفق کرد که بعد از آن توسط دوستی‌ غیر ایرانی‌ متقاعد شد که به مشاور مراجعه کند.

داستان زندگی‌ امید و سهیل را از دوستی‌ شنیدم که مشاور این دو و خانواده‌هایشان است. رویا را شخصا ۱۵ سال است که میشناسم هر چند که داستان دردناکش را تنها همین چند ماه پیش برایم بازگو نمود.

من در این مقاله برای محفوظ ماندن هویت اشخاص از نامهای مستعار استفاده نموده‌ام اما لازم به ذکر است که همه این افرد شهروندان ایرانی‌- یهودی  مقیم لوس انجلس میباشد.

من نیز خود یک ایرانی‌- یهودی هستم که همانند عده بیشماری از ایرانیان یهودی همچون افراد مذکور در بالا با افسردگی دست و پنجه نرم می‌کنم.

در هفت سالگی درست بعداز انقلاب ۱۳۵۷ بود که پای به لوس انجلس نهادم. من نیز همانند دیگر ایرانیان یهودی متعلق به خانواده‌ای منسجم هستم. در مدارس بورلی هیلز، جائی که مملو از ایرانیان بود تحصیل کردم و بعد‌ها به عنوان یکی‌ از بنیانگزاران و نیز اولین مدیر ایرانی‌ سازمان 30 Years After  به خوبی با مسایل و مشکلات موجود در جامعه خود  آشنا شدم. 30 Years After سازمانی است غیر انتفأعی که شرکت جامعه ایرانی‌- یهودی را در امور مدنی – مذهبی‌ و سیاسی آمریکا ترویج می‌کند.

من و خانواده‌ام نیز از این مشکلات مبرا نبوده ایم ما نیز سختی‌های بسیاری را از اختلالات روانی‌ حل نشده گرفته تا دعوا بر سر مسائل مالی متحمل شده ایم.

آن زمان که کودکی‌ بیش نبودم هر چند که کسی‌ یا خانواده ای را سراغ نداشتم که همانند ما با چنین مشکلاتی روبرو باشد اما اینگونه می پنداشتم که باید باشند کسانی مثل ما که سخت در باتلاق مخفی کاری و تابو زده این جامعه غوطه بخورند.

امروز نیز که همسر یک مرد ایرانی یهودی و مادر دو پسر هستم ، غالب اوقات خود را در میانه فرهنگ کهن شرق با همه محدودیت هایش و آزادی فرهنگ غرب که مخرب نیز می تواند باشد می یابم. در واقع راه و روش مشخصی برای تعلیم و تربیت فرزندان ما ایرانیان یهودی وجود ندارد ; راه و روشی که به کمک آن از گزند توقعات سفت و سخت فرهنگمان در امان بمانیم بدون اینکه کاملا از جامعه خود بریده شویم و جذب آزادی های نامطلوب فرهنگ امریکایی شویم. 

سی سال زندگی در این شهر به من آموخته است که جامعه ما شدیدا نیاز به پیشگامانی دارد که حاضر باشند بی ترس و واهمه معضل اعتیاد و افسردگی فرزندانشان را مطرح کنند تا شاید راهی گشوده شود که دیگران در آن بدون شرم به پیشواز حقیقت رفته و نهایتا به شفا دست یابند. خود شما جامعه یهودیان ایرانی – آمریکایی را چگونه می بینید؟ ثروتمند؟ پر از پزشکان موفق؟ پر از وکلای برنده؟ یا نسلی که به رویای به اصطلاح “ملاقات شرق و غرب” تحقق بخشیده است و این رویا را با تحمل تنش طاقت فرسای مابین سنت گرایی و نو گرایی زندگی می کند؟ یا مردمی که سر و صدای شب نشینی هایشان نباید از دو صبح به بعد به گوش برسد؟ اگر با چنین نگاه سطحی و کلیشه ای به جامعه خود بنگریم در حقیقت وجود ناقص انسانی خود را انکار کرده ایم. ما نیز مانند دیگر جوامع بشری مشکلاتی داریم با این تفاوت که ما ایرانی هستیم. به راستی که می توان خانواده ای را از ایران بیرون آورد اما هرگز به راحتی نمی توان ایرانی بودن را از خانواده ایرانی جدا کرد. 

 عاطفه مادری و پدری حکم می کند که به فرزندان خود کمک کنیم تا بر مسایل روانی یا اعتیاد خود فائق آیند. اما درست به محض اینکه آنها این کمک ها را دریافت می کنند ترس و هراس ما از برملا شدن موضوع شروع می شود. می هراسیم مبادا برملا شدن مسایل و مشکلات فرزندانمان آبروی خانواده را به خطر بیاندازد یا موقعیت ازدواج مناسب خود و خواهر و برادرانشان را متزلزل کند. ما به امید فردایی بهتر برای فرزندانمان از موطن خود فرار کردیم و براستی دنیا بر سرمان ویران می شود آن زمان که بفهمیم  نتیجه همه سختی های متحمل شده در این راه سخت این  شده است که فرزندانمان از نان و آب خانواده بکنند و به زخم اعتیاد خود بزنند. فهم این که چرا با وجود همه امکانات موجود در این مملکت فرزندانمان افسرده باشند برایمان سخت است. چه بسیار حسرت  شهر و دیار خود در ایران را می خوریم که چه آسان  فرزندانمان را پرورش می دادیم. در واقع گویی همه یک جورو مطابق یک الگو پرورش می یافتند. الگوهایی که  در عین ایجاد محدودیت ، به نوعی ضامن آسودگی خاطر ما بودند چرا که فرزندانمان را از ترس تخلف از هنجارهای اجتماعی ، سر به راه نگاه می داشتند. امروزه ما ، مسبب از راه به در شدن فرزندانمان را یا رفقای ناباب آنها می دانیم یا فشارهای ناشی از محیط کار و مدرسه و چنانچه نه رفیق نابابی در میان باشد و نه فشار کار و مدرسه ، آه و ناله سر می دهیم که نسل امروز تحمل کوچکترین سختی را ندارد. آه اگر می دانستند ما در ایران چه کشیدیم.

 احتمالا آنچه می خواهند عنوان کنم به مذاق بزرگتر ها خوش نخواهد آمد. اما خانواده و اجتماع در افسردگی جوانان یهودی ایرانی امریکایی خواه خفیف خواه حاد نقش مخربی دارند. البته هدف من از این گفتار به هیچ وجه سلب مسوولیت از جوانان نیست. هیچ کس آنان را مجبور به خرید و فروش مواد مخدر نکرده است. آنها یا خود این تصمیم را گرفته اند یا تحت تاثیر رفقای ناباب این کار را کرده اند. کسی آنها را از دریافت کمک برای درمان افسردگی منع نکرده است. اما از یاد نبریم که تخم اعتیاد و بیماری های روانی پیشتر از این کاشته شده است ، تخم شوم کمال گرایی که یا توسط خانواده یا جامعه کاشته شده است.

آقای دارا آبایی موسس سازمان Jewish Unity Network ظرف 25 سال گذشته به خانواده های یهودی ایرانی امریکایی بسیار کمک رسانده است. این خانواده ها غالبا یا نیاز به اشتغال دارند یا برای آزادی فرزندانشان از زندان به کمک نیازمندند. عمدتا علت زندانی شدن این فرزندان مسایل مربوط به مواد مخدر است. اولین باری که با آقای آبایی آشنا شدم ۱۳ سال پیش بود ، حدودا دوسال قبل از اینکه مجله او را به خاطر کار با جوانان در معرض خطر به عنوان یکی از بزرگمردان سال ۲۰۰۷ معرفی کند. امروز مشغله ایشان به مراتب نسبت به سال ۲۰۰۷ بیشتر است..

آقای آبایی به من متذکر شدند که جوانان ما با بحرانی جدی روبرو هستند . این بحران ناشی از فشار بیش از حدی است که برای دست یابی به موفقیت به جوانان وارد می آید. من با نظر ایشان موافقم اما تجربه اینگونه به من نشان داده است که جوانان یهودی ایرانی – امریکایی نه تنها برای دستیابی به موفقیت بلکه برای بی عیب و نقص بودن هم تحت فشار هستند: دختر و پسر بی عیب و نقص ، دانش آموز بی عیب و نقص ، همسر بی عیب و نقص ، نان آور بی عیب و نقص ، انسان بی عیب و نقص ، کامل تر از کامل . تقلای ما در جستجوی بی عیبی و بی نقصی تا جایی پیش می رود که روزی نوبت به جستجوی یک روان درمانگر بی نقص می رسد. روزی که نوبت می‌رسد به جستجو برای یک وکیل کامل و مرکزی کامل برای ترک اعتیاد و شاید جستجو برای هر سه اینها. این فشار به مرور می تواند کمر جوانان ما را بشکند و آنها را به تلخی به وادی خشونت بسپارد. آنجاست که نوبت می رسد به جستجو برای یک تابوت بی نقص و بی عیب.

در ایران به خاطر تعصب دینی حاکم ، برای یک یهودی بسیار مشکل بود تا از سد کنکور عبور کند ، به دانشگاه راه بیابد و صاحب شغل و حرفه موفقی شود. این تعصب دینی در قرن بیستم کم کم داشت رو به زوال می رفت تا اینکه مجددا با وقوع انقلاب ۱۳۵۷ جان گرفت. شاید همین سرکوب یهودیان ترسی را در مادران و پدران ما کاشته است، ترسی که ما را برای زنده بودن به کامل بودن و بی نقص بودن مجبور می کند.

راشل سومخ، دختری ۲۷ ساله، زاده لس آنجلس و از پدر مادری ایرانی، فعال جامعه ایرانی امریکایی، عضو هیات   Swipe Out Hunger و نیز مدیر اجرایی 30 Years After سازمان بر این باور است که این میل شدید به بی عیبی و بی نقصی به ما به ارث رسیده است اما اکنون وقت آن رسیده که آن را از وجود خود برانیم. به گفته خانم سومخ، ” از دید برخی ، میل به بی عیبی و بی نقصی در ایرانیان یهودی کاملا قابل توجیه است. آنان وجود این میل را مرتبط با شرایط سخت زندگی یهودیان در جو ضد یهودی حاکم در ایران می دانند ، شرایط دشواری که حکم می کند یک یهودی تنها زمانی در جایگاه خود چه در محیط تحصیلی چه در محیط کاری قرار می گیرد که کاملا یک فرد استثنایی باشد ، ده ها برابر سخت تر از همردیفان خود کوشش کند و هیچ گونه نقطه ضعفی از خود نشان ندهد. خانواده های ما با توشه ای سبک اما باوری سنگین پا به خاک امریکا نهادند، باوری که می گوید اگر تمام و کمال نباشی قادر نخواهی بود گلیم خود را از آب بکشی! این باور در این خاک قوت گرفت و اینک این ما هستیم که مدتهاست بهایش را می پردازیم، بهای این باور که باید زنده ماند ولو به هر قیمتی. 

بسی دشوار اما حیاتی است گذار از ذهنیتی که تنها دغدغه اش زنده ماندن است و رسیدن به ذهنیتی که به کیفیت زندگی نیز بها می دهد؛ زندگی ای که برایش فداکاریها شده است. به واقع این نه جستجوی موقعیت، بلکه جستجوی کمال است که کمر آدمی را می شکند زیرا تلاش برای رسیدن به بی عیبی و کمال ذره ذره از وجود آدمی می کاهد و نهایتا او را به جایی می رساند که دیگر نه رسیدن به  کمال بلکه تظاهر به کمال تبدیل به هدف می گردد. می توان تا خرخره در قرض بود و ثروتمند جلوه کرد. می توان تنها و ناکام بود و شاد جلوه کرد. می توان بخشنده نبود و بخشنده جلوه کرد. کسی نمی داند در دل مادری که در جشن عروسی پسرش شادمان می نماید چه می گذرد. غصه رابطه ناموفقش با همسر یا نگرانی اش از بابت دومین وامی که به ضمانت خانه اش برای برگذاری این جشن گرفته است؟ یا آن دانشجوی وکالت که ظاهرا خوشحال و موفق است اما در واقع دو ماهی است که ترک تحصیل کرده و پنهانی با دوست دختر غیر یهودی خود راهی سفر به آسیای جنوبی است.

 ای کاش به جای حفظ آبرو ، دغدغه هایمان حفظ جان خود و جان فرزندانمان بود.  عده ای قلیلی که از جزیات این داستان ها مطلع هستند ، آنها را غیر قابل باور می شمارند. “دانیال ” نام دانشجویی بود از جامعه یهودیان ایرانی امریکایی که حدودا ۲۰ سال سن داشت. دانیال مصرف مواد مخدر را ابتدا به صورت تفننی و تفریحی شروع کرد اما بعدا دچار اعتیاد شد. او هیچ گاه ترگ اعتیاد را جدی نگرفت تا اینکه چند هفته پیش در اثر زیاده روی در مصرف مواد مخدر فوت کرد. الی هم نام قربانی دیگری است که در سن ۹ سالگی توسط یکی از اقوام دور مورد تعرض جنسی  قرار گرفت . او می دانست که والدینش توان برخورد با این اتفاق هولناک را ندارند لذا موضوع را با آنها در میان نگذاشت و هیچگاه موفق به دریافت کمک حرفه ای نشد. او در نوجوانی برای فرار از درد این واقعه هولناک به کوکایین پناه برد. تقریبا ۲۰ سال پس از این اتفاق الی در حالیکه یک فرد موفق و پرکار بود ،اتفاق تلخ دوران کودکی و نیز اعتیادش را با خانواده خود بازگو نمود و به گفته خود ، آنان را “شدیدا شوکه ” کرد. 

برای پدران و مادران ایرانی روبرو شدن با واقعیت آنقدر دشوار است که از آن اجتناب می کنند و وقتی به خود می آیند که دیگر خیلی دیر است. در فرهنگ ما نیز ترس و وحشت از خدشه دار شدن آبرو، فرزندان گرفتار ما را در خفقان درد بی صدایشان محبوس و منجمد گردانیده است. روزی از سر کلافه گی به آقای آبای پیشنهاد دادم تا اقدام به تشکیل سمینار یا برنامه ای بکنند که در آن به موضوع مواد مخدر پرداخته شود. آقای آبایی پاسخ داد:” حتما مزاح می کنی ،  هیچ کس در چنین برنامه هایی شرکت نخواهد کرد. مردم از حضور در چنین برنامه هایی شرم دارند حتی اگر خودشان دچار چنین معضلی نباشند و فقط بخواهند صرف مطلع شدن از مساله و یا حمایت دیگران حضور پیدا کنند.” 

به زعم من ، بزرگترین اشتباه جامعه ما در جریان مهاجرت به امریکا در این بود که توقع داشت همه ارزش هایی که در ایران قویا وجود داشتند در امریکا نیز به قوت خود باقی بمانند ، ارزشهایی چون خانواده ، فرزندان مطیع و حرف شنو ، والدین دانایی که همه چیز را راجع به فرزندشان می دانند و بقای یهودیت از طریق ازدواج و بچه دار شدن. پدران و مادران ما ، ریش سفیدان ما ، آنان که با مهر و درایت قوانین زندگی را به فرزندان خود می آموختند تا بتوانند ناخدای کشتی خود باشند ، اکنون پس از ٤۰ سال با پیکری بی جان بر سینه کشتی ای افتاده اند که در آبهای غریب و پر تلاطم زندگی در امریکا به سمت خلاف عرف می رود. کشتی سرخ و آبی و سفیدی که سکان دارانش همان فرزندانشان هستند. 

آنکه  شانه هایش روزی پناهنگاه دیگران بود، امروز در امریکا تکیه بر شانه دیگری دارد. او که روزی دانای دانایان بود امروز دیگر نیست، او که روزی پدر و مادری توانا بود  امروز دیگر نیست. برای او غرور جوانی فرزند و نوه نوجوانش بسی غریب و نا آشنا می نماید. 

مادرم دارای شش برادر بود. او که به عنوان تک دختر خانواده هیچگاه از حمایت عاطفی مادر برخوردار نبود، همواره از جانب مادرش مجبور به انجام کارهای طاقت فرسای منزل می شد. هیچ جای تعجب نیست که مادرم نیز همانند مادرش نتوانست حمایت عاطفی لازم را در جریان مهاجرتمان به امریکا به دو دختر خود بدهد. 

وقتی به سن ۱۶ سالگی رسیدم از افسردگی شدیدی رنج می بردم که هیچ کس از آن مطلع نبود. به هیچ وجه نمی خواستم والدینم به خصوص پدرم از افسردگی من اطلاعی پیدا کنند. خانواده ام در جریان فرار از ایران متحمل ضررهای بسیاری شده بود. از اینرو نمی خواستم به پدرم فشاری مضاعف وارد بیاید و او فکر کند که فرزند مریضی دارد.

 بسیاری از جوانان یهودی ایرانی نیز اینگونه احساسی دارند و نمی خواهند به خاطر معضلاتی که دارند سربار خانوادهایشان باشند. البته نمی خواهم با این نوشتار ، تصویری از جامعه ارایه دهم که در آن جامعه در مرز استهلاک و یا انفجار عاطفی قرار دارد. بر هیچ کس پوشیده نیست که بسیاری از جوانان یهودی ایرانی از زندگی خود کاملا راضی هستند ، زندگی ای پر از معنا، اهداف نیکو، ارزشهای والا و مهمتر از همه پر از احساس امنیتی که ناشی از دسترسی به یک سیستم حمایت کننده است. 

اما من نگران آن عده نه چندان کمی هستم که با اینکه به نظر نمی آید مشکلی داشته باشند، مثل دانش آموزان، وکیلان جوان ،دختران نازپرورده یا دانشجویان پزشکی . با همه این اوصاف هر یک بر لبه پرتگاهی ایستاده اند. برای بعضی از این جوانان ، تنها یک انتقاد تند از طرف پدر و مادر سختگیر خود که دایما احساس شکست را در آنان زنده می کنند ، کافی است تا آنها را به درگیری با پدر و مادر وادار کند. برای برخی کافی است تنها یکبار دیگر در روابط عاطفی خود طرد شوند تا خود را کاملا بی ارزش بیابند و بی سر و صدا به غار افسردگی بخزند ، افسرده گی ای که به خوبی از عهده پنهان کردنش بر می آیند. و بالاخره برای عده ای که به مصرف بیش از حد مواد مخدر رو آورده اند تنها چند هفته تا رویارویی با خطر مرگ باقی مانده است. و اما آن جوانانی که به شدت در چنگال تاریک اختلالات روانی گرفتارند حتی وصیت نامه خود را نیز نوشته اند و تاریخ خودکشی خود را در تقویمشان درج نموده اند و چنانچه مبادرت به خودکشی کنند ، در نظر جامعه خیرخواه ایرانی یهودی ، به خاطر یهودی بودنشان مورد قضاوت قرار خواهند گرفت و ایرانی بودنشان هم آتش به دامان شایعات بی انتها خواهد زد. بر این باور هستم که بیشترین فشار ناشی از معضلات  مواد مخدر و اختلالات روانی بر روی دختران جامعه ماست چرا که بیشتر خانواده های یهودی از ترس به خطر افتادن آبروی دخترشان دست به هر کاری می زنند. 

تعداد دختران گرفتار، در جامعه ما آنقدر زیاد است که حتی آقای دارا آبایی که احتمالا بیش از بقیه از عمق مسایل جامعه با خبر است نمی تواند آمار مشخصی در این رابطه به ما ارایه بدهد . دختری مثل رویا که اگر بخاطر کمک دوست غیر ایرانی اش نبود ، می توانست خودکشی کرده باشد. واقعا چه باید کرد تا دیگر جامعه مان درد جوانان ما را رد و نفی نکند؟ چه باید کرد تا دیگر این درد را پنهان نکند و اگر آشکار شد ، افراد جامعه آن را بر سر زبانها نیندازند؟ آیا حتما باید یکی دیگر از دانشجویان وکالت سلامت روانی اش را به کل از دست بدهد تا ما به خود بیاییم؟یا یک جوان دیگر دچار اعتیاد شود؟ یا دیگری افسرده شود چون هیچکس نیست که او را باور داشته باشد؟ 

دین یهود بسیار به زندگی اهمیت می دهد و بر آن تکیه دارد تا جایی که حتی نمی توان پذیرفت تنها یک نفر از دست برود. برای من واقعا تعجب برانگیز است که چرا انقدر خانواده ها مخالف فرستادن عزیزانشان به مراکز درمانی هستند! مگر نه این است که هدف ، برگرداندن این عزیزان به آغوش خانوده و جامعه است؟ 

ماه گذشته با آقای بنجامین طوبیا، ۳۴ ساله ، روانشناس بالینی ساکن لس آنجلس ملاقات کردم. ایشان تجربه زیادی در مشاوره با جوانان ایرانی یهودی مبتلا به اختلالات روانی و اعتیاد ، دارند. آقای طوبیا معتقدند که خانواده های ایرانی با اینکه خیرخواه فرزندانشان هستند اما غالب اوقات بعد از بازگشت فرزندانشان از مراکز درمانی وضعیت را بدتر از گذشته می کنند. 

آقای طوبیا، دریافت کننده بورس از انجمن ارایه خدمات روان درمانی و ترک اعتیاد برای اقلیت ها بر این باور است که هر چند افراد می توانند موفق به تکمیل دوره درمانی خود شوند، اما به محض بازگشت به خانواده و جامعه ممکن است نتایج معکوسی را تجربه کنند ، خانواده و جامعه ای که همچنان نا کارآمد باقی مانده است. اعتیاد ممکن است به نظر یک مشکل فردی بیاید اما در ذات خود ، یک مساله جمعی است و باید بصورت جمعی درمان شود. به گفته آقای طوبیا ،غالبا افراد؛ در ابتدای دوره درمانی نتایج خوبی دریافت می کنند اما  اشکال کار زمانی است  که افراد  تحت درمان محیط های درمانی را ترک می کنند و می خواهند مجددا زندگی روزانه خود را شروع کنند. به عبارت بهتر ، این عزیزان در بازگشت به خانواده و حضور در مراسم شب شبات در مواجهه با سکوت کشنده خانواده ، معذب می شوند، سکوتی که ناشی از عدم اطلاع اطرافیان از نحوه برخورد با یک معتاد است. این سکوت غالبا با گریه مادر یا پدر یا یکی از اقوام نزدیک که نگران آنها هستند ولی قادر به ابراز صحیح غم و عصبانیت خود نیستند، می شکند. جالب اینجاست که اتفاقا ما ایرانی ها اگر بخواهیم می توانیم خیلی هم “امریکایی” باشیم : در جشن شکرگذاری بوقلمون می پزیم ، به روی خودمان نمی آوریم که دخترمان را در حال ماچ و بوسه  پنهانی با دوست پسرش در حیاط پشتی ، دیدیم ، در ماه اکتبر به مناسبت هالویین جلوی خانه را با تار عنکبوت و اسکلت مصنوعی تزیین می کنیم، از فروشگاهایی مثل Whole Food خرید می‌کنیم اما صرف نظر از اینکه برخی از ما چقدر اصطلاحا امریکایی شده ایم  یا چقدر تلاش می کنیم به فرزندانمان کمک کنیم تا به زبان انگلیسی متن سخنرانی برمیتصوا یا بت میتصوای خود را تنظیم کنند ، وقتی شدیدا تحت فشار قرار می گیریم، مانند زمانی که فرزندانمان دچار افسردگی می شوند ، کاملا به اصل خود باز می گردیم ، به همان ایرانی ای که حکم می کند باید مسایل را پنهان کرد. 

در همین رابطه معتقدم که جامعه ما یک واقعیت اساسی را فراموش کرده است: اینکه اینجا ایران نیست. اینجا امریکاست و اگر ما اراده کنیم و از درخواست کمک شرم نداشته باشیم ، خواهیم دید که کمک به فراوانی در دسترس است.

 روی سخن من با شما پدران و مادران است، شمایی که همه چیز را فدا کردید تا به خاطر فرزندانتان به امریکا بیایید. اگر اصرار داشته باشید که همچنان فرزندانتان پایبند همان محدودیت های دست وپاگیر حاکم در ایران باشند ، چرا اصلا در امریکا زندگی کنیم؟ واقعا چه اهمیتی دارد که “دانیال”، جوانی که به داستانش در بالا اشاره شد، از یکی از بهترین دانشگاههای امریکا فارق التحصیل شده باشد وقتی در ۲۱ سالگی به علت زیاده روی در مصرف مواد مخدر از دست می رود؟ 

گفتنی در باب فرهنگ ایران بسیار است، فرهنگی که زیبایی های خودش را دارد. گاه همین که افراد به فکر و نظر دیگران اهمیت می دهند  خود می تواند موهبتی باشد. به جرات می توان گفت آن دسته از خانواده هایی که بدون مخفی کاری از فرزندان گرفتار خود حمایت می کنند البته در ابتدا بهایش را هم می پردازند و برای مدتی شرمگین و خجالت زده می شوند اما در درازمدت همین خانواده ها هستند که نقش راهگشا را برای جامعه ایفا می کنند. نهایتا ما چاره ای نداریم جز اینکه  بجای این همه تلاش برای خوب جلوه نمودن، نگران این باشیم که مبادا در چشم جامعه، خانواده ای منفعل و بی تفاوت جلوه کنیم. در میان والدین برخی همجنسگرایان، پدران و مادران مبارزی یافت می شوند که به عنوان مدافعین اجتماعی این گروه چند سالی است به فعالیت می پردازند. یکی از عالی ترین حرکتهای رو به جلوی جامعه ما برگزاری اجلاسی با عنوان تابو( به معنی حرام) بود که در تاریخ دوم سپتامبر گذشته در محل فدراسیون یهودیان ایرانی امریکایی برگزار شد. این اجلاس توسط تیم شماره 5 سازمان Thirty Years After برگزار شد. من نیز در این برنامه شرکت کردم، نه فقط به عنوان یکی از اعضا هیات مدیره این سازمان بلکه به عنوان یک ایرانی یهودی که بسیار مشتاق بود شاهد بحث و گفتگو در رابطه با تابوهای جامعه آن هم بصورت علنی، صادقانه دلسوزانه باشد. آنچه در اجلاس نامبرده اتفاق افتاد غیر قابل تصور بود. به مباحث زیادی  پرداخته شد از اختلالات روانی گرفته تا گرایش های جنسی. در این اجلاس عمدتا از سخنرانان جوان یهودی ایرانی که خود به صورت مستقیم با این مسایل روبرو بودند و شرم و خجالت را متحمل شده بودند استفاده شد. برنامه گزاران پذیرای حدود ۲۰۰ تن از جوانان ایرانی بودند که برخی از آنان والدین خود را نیز به همراه داشتند. اجلاس نامبرده آغاز خوبی بود ، ولی اکنون نیاز به برگزاری برنامه ای دیگر وجود دارد که دلسوزانه و صداقانه به مساله مصرف مواد مخدر در میان جوانان جامعه بپردازد. مایل هستم از این فرصت استفاده کرده ، پیشنهاد بدهم که سازمان 30 years after که امیدوار است “اجلاس تابو” را هر ساله برگزار کند ، در سال ۲۰۱۹ موضوع اجلاس را به ۴ مورد ” مصرف بی رویه مواد مخدر” ، “فقر”، خانواده مسموم ،و “رابطه جنسی” اختصاص دهد که قطعا مورد اخر بسیار مورد توجه قرار خواهد گرفت چرا که اگر فقط یک مورد از بقیه شرم آور تر باشد آن “رابطه جنسی” است. پر واضح است که قلب من برای جامعه ام می تپد اما نیک می دانم که ره صد ساله را نمی توان یک شبه پیمود. ایجاد هر تغییری مستلزم زمان و یاری خواستن است که البته کمک طلبیدن از سوی جامعه ایرانی بعید می نماید. تغییری که از آن نام می برم باید سالها قبل رخ می داد، تغییری که امروزه بعد از چند دهه بالاخره با سرعتی بسیار کم در حال ایجاد است ، و این در حالیست که غیبت و قضاوت مثل آتشی فراگیر با سرعتی فزاینده دامن گیر خرمن زندگی جوانان ما شده و با نادیده گرفتن گرفتاریهایشان ، رویاهایشان را بر باد می دهد. کلام آخر اینکه این ما هستیم که باید جامعه را مجبور به تغییر کنیم. ما نیازمند پیشگامان و افراد راهگشایی هستیم تا بدون ترس، نقاط ضعف خود را آشکار کنند، پیشگامانی که با قدم گذاشتن در خط مقدم این راه ، راهگشای دیگران باشند.